سوتی ها

می 31, 2008

یکی از بهترین دوستانم چند وقت پیش کار جالبی کرده بود و سوتی هایی که براش اتفاق می افتاد رو مینوشت من هم تصمیم گرفتم سوتی که امروز برای خودم اتفاق افتاد رو بنویسم …

امروز بعد از اینکه کلاس های دانشگاه تمام شد و خسته حدود ساعت ۳ ظهر داشتم به خونه بر میگشتم خوشبختانه ایستگاه اتوبوس جلوی در دانشگاهه و یک ایستگاه هم دقیقا جلوی خیابونمون داره …. بگذریم به محض اینکه از در دانشگاه اومدم بیرون دیدم اتوبوس راه افتاد و رفت و منم که دیدم بازهم با اینکه اتوبوس همین الان رفت ایستگاه خیلی شلوغه تصمیم گرفتم برم یک ایستگاه زودتر و اونجا سوار بشم (کاری که اغلب وقتها انجام میدم) به هر حال حرکت کردم و خسته تر از همیشه خودم رو تا ایستگاه قبل رسوندم . فقط اونجا دو نفر آقا بودن ، هیچی دیگه سرتون رو درد نیارم اتوبوس اومد اون دو نفر زودتر سوار شدن و من هم بعد از اونها سوار شدم . از بد روزگار فقط دو جای خالی در قسمت عقب آقایان بود که اون دو نفر زودتر رفتن عقب و من در خماری موندم . تو خماری جا بودم که متوجه شدم اون دو تا آقا رو صندلی ننشستن و تا ایستگاه بعد فاصله ای نبود و اگر اونها نمیخواستن بشینن من زودتر باید خودم رو به اون صندلیها میرسوندم . خلاصه رفتم عقب و بهشون گفتم که بفرمایید چرا نمیشینید ؟ یکیشون گفت خواهش میکنم ما پیاده میشیم . شما بفرمایید . از خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم و این باعث شده بود به اطراف و حتی نگاه های تمسخر آمیز دیگران دقت نکنم . هیچی دیگه از خستگی خودم رو ول کردم رو صندلی …… چشمتون روز بد نبینه ….. تازه بد از این همه مدت موضوع رو فهمیده بودم و داشتم به بی دقتی خودم لعنت میفرستادم ….. چون در اون قسمت پشتی صندلی بود اما جایی برای نشستن نداشت ….. هیچی دیگه قیافه من رو مفروض فرمایید در اون لحظه…..

 

————————————————————-

خاطره دیگه که خیلی باحال بود و باز هم اتوبوس تو یک قسمت هاییش هست اینکه با یکی از دوستام بعد از کلاس تصمیم گرفتم که به خونه بریم و دوستم دائما بین راه به من میگفت یک کاری باید میکرده اما یادش نمیاد و من هم بهش گفتم : حتما خیر نیست بی خیال شو …. هیچی دیگه ساعت ۸ شب سوار اتوبوس شدیم و بعد از پیاده شدن گفت بیا در خونه یک کتاب جالب بهت بدم بعد برو خونتون و من هم قبول کردم و باز هم دائما تکرار میکرد یک کاری بوده باید انجام میداده . بالاخره رسیدیم در خونشون و دست کرد تو جیبش که کلید هاش رو در بیاره که ناگهان رنگش پرید . گفتم چی شده . دستش رو درآورد و یک سوییچ بهم نشون داد . گفتم خب که چی ؟ گفت حالا یادم اومد چی کار داشتم !!!! گفتم چی کار داشتی ؟ گفت من امروز با ماشین اومده بودم دانشگاه ………..

Entry Filed under: گوناگون. برچسب‌ها: .

Leave a Comment

Required

Required, hidden

Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


Flickr Photos

acceptance

Cardiac

More Photos

Blog Stats

دیدگاه‌های اخیر