یک سوزن ….
می 31, 2008
سلام
امروز برای کاری با ماشین رفته بودم تو مرکز شهر ، بعد از انجام کار و وقتی داشتم بر میگشتم پشت یک چراغ قرمز ( خیابان راهنمایی ) معطل بودم ، به محضی که سبز شد هنوز به اونطرف چهارراه نرسده بودیم که یه تاکسی ایستاد واسه اینکه مسافر سوار کنه … من هم دستم رو گذاشتم رو بوق و داشتم با خودم غر غر میکردم که : عوضی ، این جا هم جای مسافر سوار کردنه …. به هر حال رفتیم و ماشین رو گذاشتم خونه و برای رفتن به دانشگاه رفتم و سوار تاکسی شدم . بعد از طی مسافتی تاکسی دقیقا حالتی که هنوز وسط خیابان بود ایستاد تا مسافری رو سوار کنه . که یکدفعه ماشین عقبی به نشانه اعتراض دستش رو گذاشت رو بوق … من هم که این حرکتش رو دیدم با خودم غرغر کردم که : عوضی ، حالا یک دقیقه واستا تا این بنده خدا یک مسافر سوار کنه ….. که ناگهان یاد همین یک ساعت پیشم افتادم و بی اختیار خنده ام گرفت .
Entry Filed under: گوناگون. برچسبها: ماشین،, تاکسی،, جوالدوز, سوزن،.


Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed